به نام حضرت عشق
خدایا! من همونم که یه وقت فکرمیکردم که اگه یکی دوسم نداشته باشه میمیرم
اماحالاجزداشتن توهیچی برام مهم نیست ...
فقط توهمیشه باش
به نام حضرت عشق
خدایا! من همونم که یه وقت فکرمیکردم که اگه یکی دوسم نداشته باشه میمیرم
اماحالاجزداشتن توهیچی برام مهم نیست ...
فقط توهمیشه باش
به نام حضرت عشق
زندگی آنقدرخسته ام کرده است که نداشتن توازیادم رفته است
دیگربرای هیچ خاطره ای ازتوگریه ام نمیگیرد
قول میدهم کفشهایم رادربیاورم
همین جابگذارم
وبااراده ی قوی بی آنکه به اطراف یاپشت سرم نگاه کنم به سمت جلوقدم بردارم.این بارکه افتادم اگریاعلی بگویم تاآخرمسیر راخواهم رفت حتی اگربه اندازه ی تمام زندگی ام خسته باشم
به نام حضرت عشق
مراببخش که دلم باعیدها خوش نمی شود
مراببخش که خیلی کمترمیخندم
مراببخش که زیادغمگینم
من ازتمام مردم دنیادورم سالهاست که تنهازندگی میکنم
سالهاست ...باآرزوی محالی که ...
ناشکرنیستم که خداجبران تمام نداشته هاست
اگر"تو"راداشتم شایدتوخدای من میشدی
شایدتورامی پرستیدم
همان بهترکه تویک خیال محالی که سرم رابرای پروردگارم به سجده وامیدارد.
فقط بگویم دلم گرفته است دلم تنگ است امانه برای تو
برای آن پری کوچکی که غمگین نبود
برای آن پری کوچکی که بجای راه رفتن روی پاهایش بابالهایش پروازمیکرد...
حال دلم راخوب کن حضرت عشق
به نام حضرت عشق
ازیادم رفته ای
تقلانکن برگردی
من سالهاست که مرده ام وازخاکم بیدمجنون روییده است
نمیدانم شایدنمیدانی دوست داشتن یک آدم معمولی باتمام وجودچه احساسی دارد
توفکرکن لای کتاب ودفترخوابم برده است
یافکرکن سرم به جایی خورده وفراموشی گرفتم
به نام حضرت عشق
قلبم دردمیکند
قلبم-آنجاکه درگوشه ای ازان برایت خانه ساخته ام -دردمیکند
گاهی نفسم میگیرد
گاهی میمیرم وشوق بودنت زنده ام میکند
میدانی؟!
گاهی حرفهارانمی شودنوشت
احساسهارانمی شودگریه کرد
آدمها را-دردها را-نمی شود فراموش کرد.
من به خودم عادت داده ام حرفهایم رابرای توبنویسم چه باشی چه نباشی
همین که برای تومی نویسم دلخوشم میکند چه بخوانی چه نخوانی
دیگرزورم به زندگی نمی رسد،خیلی وقت است که تسلیم شده ام
من اینجادلم گرفته است
توکجای دنیامشغول دوست داشتن چه کسی هستی؟!!!
به نام حضرت عشق
ای دل نگفتمت مرو ازراه عاشقی؟!
رفتی بسوزکاین همه آتش سزای توست
به نام حضرت عشق
"گرچه ازروزازل خرم وخندان زادم
عشق آموخت مراطوردگرخندیدن"
حرفی ندارم برایت
سکوتم رابخوان!
به نام حضرت عشق
می نویسم که یادم بماند؛من یک روزتورابسیاردوست داشته ام
وتمام زندگی همان یک روزاست که این همه کش امده است.
جاهایی هست که زبان می گویدوقلم نمی نویسدوجاهایی که قلم می نویسدوزبان اعتقادی به ان ندارد.
راستش زندگی رادوست ندارم
خیلی وقت است دیگرنه چیزی خوشحالم میکندونه چیزی غمگین
انگاردرلحظه هازندگی می کنم.دردمی ایدومی رود
گریه باران می شودمثل یک روزافتابی بهار لابلای رعدوبرق
میدانی؟!پوست کلفتی کرده ام که تاحالازنده مانده ام.
"یادم تورافراموش"!