به نام حضرت عشق
شب که به نیمه می رسد دلم میخواهدروی ایوان بروم وازعمق جانم هواراببلعمم خاطره ی عطری فضای جانم راتازه میکند
میخواهم عشق را انکارکنم
میخواهم سنگ باشم ودوست نداشته باشم
میخواهم دیواری ترک خورده باشم که حتی قابل تکیه دادن نباشم
امانمی شود
خدامراعاشق آفرید
قلبم...اگرسرد شود...اگردیگردوست نداشته باشد...اگرنتواندکه دوست داشته باشد...؟!من انتخاب کردم که عاشق باشم من سنگ نیستم