به نام حضرت عشق
سلام
برای تومی نویسم که روبرویم می نشینی وساعتهابه سکوتم گوش می کنی
برای توکه ازحرفهای نگفته ام-حتی-اشک می ریزی
دستم راروی دستت میگذارم
مثل همیشه پرازاحساس وگرمی
چشمانت مثل همیشه ازیقین می درخشد
به موهای کوتاهت نگاه میکنم ازهمیشه جذاب تری
به گوشواره های کوچک بدلی ات که ازتمام الماسهای دنیابیشتردوستش داری
راستی ! کاش فرصت میکردی بیایی دستم رابگیری که باهم قدم بزنیم
میدانی چندوقت است باهم دریانرفته ایم ؟!چندوقت است شعرنخوانده ایم چندوقت است دیوانگی نکرده ایم؟!
اصلا یادت می آیدچندوقت است اینطور روبروی هم ننشسته ایم؟!
نمیدانم تواندوه دلم رادرک میکنی یانه
سنگینی قلبم راکه باعث سخت نفس کشیدنم می شود
ومغزم راکه ازخیالهای زیاد دردمیکند؟!
ولی چه خوب است که توهستی!